دوشنبه 25 شهریور ماه سال 1387
جدایی  (هما)

عاقبت بگذشت روز آشنایی 

خیمه زد شام جدایی 

یاد داری گفته بودی بارها 

از دام زلفت کی کنم فکر رهایی 

گفته بودی نیست پایان عشق ما را 

تا خدا دارد خدایی 

گفتم از آن ترس دارم 

کز محبت روی پوشی 

ساغر عشقم ننوشی 

از دلت مهرم زدائی 

خندهء مستانه ای بر روی لب های تو رقصید 

برلبان من لبانت گرم لغزید 

چنگ بردی بر سر زلفان مواج سیاهم 

خیره در چشمم نگه کردی و گفتی 

وحشی من کم بگو از بی وفایی ... 

راستی زان روزها دیری گذشته 

رفتی از من دل بریدی 

دامن ازدستم کشیدی 

این منم تنها اسیر درد هجران 

این منم بیگانه از هر آشنایی

جمعه 7 تیر ماه سال 1387
جمله های پندآموز

هرگز قدرت خود را برای تغییر خودت دست کم

نگیر وهرگز قدرت خود را برای تغییر دیگران

دست بالا نگیر .

                     **********

یک ‌‌ذهن ضعیف مانند یک میکروسکوپ است

که حقایق بسیار ریز را بزرگ نمایی میکند ولی

حقایق بزرگ را نمی بیند.

                  *************

بزرگترین شانس شما ممکن است همین الان

در کنار شما باشد.

                *************

اگر شما در زندگی هیچ اشتباهی مرتکب

نمی شوید بدان معناست که تلاش زیادی

نمی کنید.

             **************

اگر می خواهی کاری صحیح انجام شود خودت

آن را انجام بده.

             *************

شریک زندگی خود را با دقت انتخاب کنید همین

یک انتخاب تعیین کننده ی۶۰درصداز خوشبختی

یا بدبختی شماست.

 *******************************            ****************************

جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387
حمیدمصدق

  زند گی ماآدم ها پر از نقطه های تاریک وروشن است گاهی نقطه های

تاریک عمیق تر میشوند گاهی نقطه های روشن درخشان تر.

این شعر را خیلی دوست دارم چون زمان خواندن آن یکی از نقاط روشن

خاطرات من است.

توگل سرخ منی

توگل یاس منی

توجنان شبنم پاک سحری

نه از آن پاکتری

تو بهاری     نه بهاران از توست

هربهار از تو میگیرد وام این همه زیبایی را

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

ودر این راه تباه  عاقبت هستی خود را دادم

در دلم آرزوی آمدنت  می میرد

رفته ای اینک     اما آیاباز میگردی؟

چه تمنای محال   چه تمنای محال  خندهام میگیرد

دل من می سوزد که قناری هارا پر بستند

که پر پاک پرستوهای عشق را بشکستند

در میان من وتو فاصله هاست

گاه می اندیشم:

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمانت به من آرامش می بخشد

وتو چون مصرع شعری زیبا

سطر بزجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

میتوانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را میبخشی

بی تو می فهمیدم

چون چناران کهن  

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم  که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا میخوانی؟

نه دریغا  هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی

بی تو.......اشکم  دردم  آهم

بی تو....احساس من از زندگی بی بنیاد

وندر این دوره ی بیداد گری ها    هردم

کاستن و کاهیدن و کاهش جانم کم کم

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو

بی تو ...مردم مردم

 گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی

روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را  ...

که  عجب عاقبت مرد...افسوس

داستان ها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو میرفتم  تنها ...تنها

وصبوری مرا کوه تحسین می کرد

من اگر سوی تو بر می گردم

دست من خالی نیست

کاروان های محبت با خویش ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز می گردم

تو به من میخندی

من صدا می زنم آی باز کن پنجره را

پنجره را می بندی

حرف را باید زد  درد را باید گفت

سخن از مهر من وجور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنایی با شور ..جدایی با درد

و نشستن در بحت وفراموشی یا غرق غرور

سینه ام آیینه ای است با غبار غم

تو به لبخندی از این آیینه بزدای غبار

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
فرجام

ازمیکده ام رانده وآواره زمسجد

درشهر غریبم

دیوانه و بیگانه از این مردم عاقل

بی صبروشکیبم

یکسال دگر نیز ازاین عمرعبث رفت

بی حاصل وفرجام

ای بخت نکو خانه ی بی پایه ات آباد

گشتم به تو بدنام

یک عمر دراین دیر خراب از سرتدبیر

برچهره زدم رنگ

من خاک در پیر مغانم که به جامش

تابود صفابود

بر جان ودلم نقش وفا بود اگر سوخت

آری چه به جابود

ای دوست بیا می نگران در دل جام است

بدنام کدام است؟

زان ها که برفتند کسی هیچ ندانست

فرجام کدام است؟

چون برق گذر می کند این عمر گریزان

یک آه یک دم

ای دوست به فردا نه تو باز آیی ونی من

نی خسرو  و  نی جم

صافی بطلب    خاک در میکده هاشو

خالی ز ریا شو

بیزارم ازاین زهد فروشان ریایی

یک سینه صفا شو

دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386
سالگرد عشق هما

 

بیا یک شب که برفی سخت می بارد

سپیدی تا افق ها میرود همراه تاریکی

خدا از لطف می پوشد تن لخت درختان را

میان جامه ای دیبا  سفیدودلکش وزیبا

و دنیا بر تن خود می کشد رخت عروسان را

من تو در کنار هم

جدا از شهر واز غوغای انسان هان

بری از رنج وحرمان ها

بنوشیم از لبان هم شراب بوسه ی شیرین

زبان دیده بگشاییم ودر دنیای خاموشی

برای سال دیگر توشه گیریم از نگاه هم

بیا یک شب که برفی سخت میبارد

دوباره چون دو آهوی بیابانی

شبی راتا سحرگاهان

به کنج خلوتی گرم از وجود هم

به پا سازیم سالگرد عشق دیرین را .

 

پنجشنبه 2 اسفند ماه سال 1386
شهریار

چوبستی در به روی من به کوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم ، نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دلتر بود و با ما از تو یکرو تر

من این ها هر دو با آئینه ی دل روبرو کردم

فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را

ز حال گریه ی پنهان حکایت با سبو کردم

فروآ  ای عزیز دل که من  از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت جستجو کردم

صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی تورا هم آرزو کردم

ملول از ناله ی بلبل مباش ای باغبان رفتم

حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیش چشم من ،می در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

 

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد

                             ***

تو گل سرخ منی

توگل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری

نه از ان پاکتری

تو بهاری  نه بهاران از توست

هربهار ازتو می گیرد وام

این همه زیبایی را. . .

 

سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386

چون خود همه عیبی

 چو کنی عیب کسان  فاش              

برغیر چه خندی

چو تو خود بدتر از آنی

دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386

             به نام خدا

ادمی هر چه طلب خیر کند خسته نمی شود اما چون بدی به او برسد بداندیش وناامید می گردد