مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 13 بهمن ماه سال 1389
باران

صدای تق تق آب است 

که خود را می زند بر شیشه ای بسته 

که عاشق وار می ریزد به روی خاک 

هوا پر می شود از خاک آب خورده 

همه انسان ها همسایه ها 

در خواب خوش رفته 

تو باز هم لطف کردی 

در رحمان خود روی جهان تیره بگشودی 

همه دشت و دمن ـ باغ وچمن 

را یکسره سیراب کردی 

بدون هیچ فرق و تبئیزی 

و ما عادت شده 

بر الطاف جهان دارا 

فقط گوییم : 

که باران است می بارد

                                پریسا13/11/87

سه شنبه 31 شهریور ماه سال 1388
صاذق هدایت

 

                     ده جمله از صادق هدایت

 

 ۱:مشکلترین کارها این است که شخصی بتواند حقیقت

 

 را همان طوری که هست بگوید.

 

           

۲:خاصیت هر نسلی این است که آزمایش نسل گذشته 

 را فراموش کند. 

 

۳:تقلید عیب نیست دزدی و چپاول عیب است. 

 

۴:بچه هاآدم حسابیند/شعور دارند. 

 

۵:خبر نداشتن از کارهای دیگران آدم را اورژینال نمیکند 

باید خواند وشنید واگر عرضه داشت زیرش زد. 

 

۶:در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته 

در انزوا می خورد ومی تراشد. 

 

۷:آدم باید خودش سختگیر باشد. 

 

۸:هرشخصی با قوه ی تصور خودش شخصی دیگر را دوست دارد و از این قوه ی تصور خودش است که لذت 

میبرد. 

 

۹:آدم یا حرفی دارد یا ندارد وقتی حرف داردباید مهمترین 

شکلی را که باحرفش جور است انتخاب کند. 

 

۱۰:به یادگار نوشتم خطی به دلتنگی 

  به روزگار ندیدم رفیق یکرنگی

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                              ده جمله از صادق هدایت

دوشنبه 3 فروردین ماه سال 1388
حضور

تنها نشانه ی بودن حضور نیست چه بسیار کسان  

که هستند ولی حضورشان تصویری از عدم است 

وتنها حضور کافی نیست باید مفید هم باشی نه 

فقط برای خودت وکسب وکارت  باید بنی آدم از  

دست زبان و کلام ورفتارت در امان باشند آرامش 

داشته باشندلازم نیست چراغ در دست بگیری و 

دور شهر بگردی تا به یکی خیر برسانی از جمع 

کوچک خانواده ات شروع کن از چشمان آنها خود

را بنگر و ببین برای آنها چقدر حضور داری؟و این

حضور چقدر ارزش و رنگ ولعاب دارد؟بدون اینکه 

خودت را گول بزنی ببین چند نفر به تو تکیه کرده؟ 

تو بر چند نفر تکیه کرده ای؟و این که برای یک  

حضور موفق  هیج طبیب وحبیبی  بهتر از خودمان 

نیست چون هر کس خود بهتر می داند که چه 

کرده است.این روزها می توان حضور بهار را حس 

کرد.آرام بی سر صدا  و بی آزار وارد می شود 

با حضوری سبز . 

باآرزوی حضوری مثبت  برای من وشما سال نو مبارک.

 

دوشنبه 30 دی ماه سال 1387
شاه بیت

من ندانم که کیم 

من فقط می دانم 

که تویی  

شاه بیت 

غزل زندگی ام 

 

                                    حمید مصدق

یکشنبه 19 آبان ماه سال 1387
برنده و بازنده

برنده...متعهد می شود. 

 بازنده...وعده میدهد.

 

 

برنده...گوش می کند. 

بازنده...فقط منتظر نوبت  برای حرف زدن است. 

 

 

برنده...گام های متعادلی بر میدارد. 

بازنده...دو نوع سرعت دارد یاخیلی تندیاخیلی کند. 

 

 

 

 برنده...میداند به خاطر چه مبارزه میکند و بر سر  

          چه چیز توافق میکند. 

 

بازنده...آنجاکه نباید سازش میکندوبه خاطر چیزی 

          که ارزش ندارد مبارزه میکند. 

 

برنده...میگوید:باید راه بهتری هم وجود داشته باشد. 

 

 بازنده...میگوید:تا بوده همین بوده وهست.

 

 

برنده...از اشتباهات خود درس میگیرد. 

بازنده...از ترس اشتباه کردن اقدام به هیچ کاری نمیکند.

 

برنده...وقتی اشتباه میکند میگوید:اشتباه کردم. 

 

 بازنده...وقتی اشتباه میکندمیگوید:تقصیرمن نبود. 

 

 

 

 برنده...در هرشرایطی آرامش وتعادل خودراحفظ میکند. 

بازنده...از اینکه دیگران از نقایص اوباخبرشوند همیشه 

           هراسان است.

 

  

برنده...مشکلی بزرگ را به اجزای کوچک تفکیک میکند 

         تاحل ان آسان شود. 

بازنده...مشکلات کوچک را آنچنان به هم می آمیزد که 

          دیگر قابل حل شدن نمی باشند. 

 

 

برنده...پس از بیان نکته ی اصلی لب از سخن فرو میبندد. 

بازنده...آنقدر حرف میزند که نکته یاصلی فراموش میشود.

 

 

 

 

 

برنده...ضعف های خود راتحت خدمت توانایی هایش

  

            میگیرد.

 بازنده...توانایی های خود را هدر میدهد زیرا که آنها 

          رادر خدمت به ضعف های خود به کار میبرد. 

 

 

 تولد امام رضا مبارک .با این آرزو که همیشه جزء برنده ها باشیم.

  

            

        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 25 شهریور ماه سال 1387
جدایی  (هما)

عاقبت بگذشت روز آشنایی 

خیمه زد شام جدایی 

یاد داری گفته بودی بارها 

از دام زلفت کی کنم فکر رهایی 

گفته بودی نیست پایان عشق ما را 

تا خدا دارد خدایی 

گفتم از آن ترس دارم 

کز محبت روی پوشی 

ساغر عشقم ننوشی 

از دلت مهرم زدائی 

خندهء مستانه ای بر روی لب های تو رقصید 

برلبان من لبانت گرم لغزید 

چنگ بردی بر سر زلفان مواج سیاهم 

خیره در چشمم نگه کردی و گفتی 

وحشی من کم بگو از بی وفایی ... 

راستی زان روزها دیری گذشته 

رفتی از من دل بریدی 

دامن ازدستم کشیدی 

این منم تنها اسیر درد هجران 

این منم بیگانه از هر آشنایی

جمعه 7 تیر ماه سال 1387
جمله های پندآموز

هرگز قدرت خود را برای تغییر خودت دست کم

نگیر وهرگز قدرت خود را برای تغییر دیگران

دست بالا نگیر .

                     **********

یک ‌‌ذهن ضعیف مانند یک میکروسکوپ است

که حقایق بسیار ریز را بزرگ نمایی میکند ولی

حقایق بزرگ را نمی بیند.

                  *************

بزرگترین شانس شما ممکن است همین الان

در کنار شما باشد.

                *************

اگر شما در زندگی هیچ اشتباهی مرتکب

نمی شوید بدان معناست که تلاش زیادی

نمی کنید.

             **************

اگر می خواهی کاری صحیح انجام شود خودت

آن را انجام بده.

             *************

شریک زندگی خود را با دقت انتخاب کنید همین

یک انتخاب تعیین کننده ی۶۰درصداز خوشبختی

یا بدبختی شماست.

 *******************************            ****************************

جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387
حمیدمصدق

  زند گی ماآدم ها پر از نقطه های تاریک وروشن است گاهی نقطه های

تاریک عمیق تر میشوند گاهی نقطه های روشن درخشان تر.

این شعر را خیلی دوست دارم چون زمان خواندن آن یکی از نقاط روشن

خاطرات من است.

توگل سرخ منی

توگل یاس منی

توجنان شبنم پاک سحری

نه از آن پاکتری

تو بهاری     نه بهاران از توست

هربهار از تو میگیرد وام این همه زیبایی را

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

ودر این راه تباه  عاقبت هستی خود را دادم

در دلم آرزوی آمدنت  می میرد

رفته ای اینک     اما آیاباز میگردی؟

چه تمنای محال   چه تمنای محال  خندهام میگیرد

دل من می سوزد که قناری هارا پر بستند

که پر پاک پرستوهای عشق را بشکستند

در میان من وتو فاصله هاست

گاه می اندیشم:

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمانت به من آرامش می بخشد

وتو چون مصرع شعری زیبا

سطر بزجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

میتوانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را میبخشی

بی تو می فهمیدم

چون چناران کهن  

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم  که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا میخوانی؟

نه دریغا  هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی

بی تو.......اشکم  دردم  آهم

بی تو....احساس من از زندگی بی بنیاد

وندر این دوره ی بیداد گری ها    هردم

کاستن و کاهیدن و کاهش جانم کم کم

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو

بی تو ...مردم مردم

 گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی

روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را  ...

که  عجب عاقبت مرد...افسوس

داستان ها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو میرفتم  تنها ...تنها

وصبوری مرا کوه تحسین می کرد

من اگر سوی تو بر می گردم

دست من خالی نیست

کاروان های محبت با خویش ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز می گردم

تو به من میخندی

من صدا می زنم آی باز کن پنجره را

پنجره را می بندی

حرف را باید زد  درد را باید گفت

سخن از مهر من وجور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنایی با شور ..جدایی با درد

و نشستن در بحت وفراموشی یا غرق غرور

سینه ام آیینه ای است با غبار غم

تو به لبخندی از این آیینه بزدای غبار

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
فرجام

ازمیکده ام رانده وآواره زمسجد

درشهر غریبم

دیوانه و بیگانه از این مردم عاقل

بی صبروشکیبم

یکسال دگر نیز ازاین عمرعبث رفت

بی حاصل وفرجام

ای بخت نکو خانه ی بی پایه ات آباد

گشتم به تو بدنام

یک عمر دراین دیر خراب از سرتدبیر

برچهره زدم رنگ

من خاک در پیر مغانم که به جامش

تابود صفابود

بر جان ودلم نقش وفا بود اگر سوخت

آری چه به جابود

ای دوست بیا می نگران در دل جام است

بدنام کدام است؟

زان ها که برفتند کسی هیچ ندانست

فرجام کدام است؟

چون برق گذر می کند این عمر گریزان

یک آه یک دم

ای دوست به فردا نه تو باز آیی ونی من

نی خسرو  و  نی جم

صافی بطلب    خاک در میکده هاشو

خالی ز ریا شو

بیزارم ازاین زهد فروشان ریایی

یک سینه صفا شو

دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386
سالگرد عشق هما

 

بیا یک شب که برفی سخت می بارد

سپیدی تا افق ها میرود همراه تاریکی

خدا از لطف می پوشد تن لخت درختان را

میان جامه ای دیبا  سفیدودلکش وزیبا

و دنیا بر تن خود می کشد رخت عروسان را

من تو در کنار هم

جدا از شهر واز غوغای انسان هان

بری از رنج وحرمان ها

بنوشیم از لبان هم شراب بوسه ی شیرین

زبان دیده بگشاییم ودر دنیای خاموشی

برای سال دیگر توشه گیریم از نگاه هم

بیا یک شب که برفی سخت میبارد

دوباره چون دو آهوی بیابانی

شبی راتا سحرگاهان

به کنج خلوتی گرم از وجود هم

به پا سازیم سالگرد عشق دیرین را .

 

   1      2    >>